بنامـ مهـربانترینـ

(وبلـاگـ گــل انتــظار)

دعای فرج

  ماه مبارک رمضان در جبهه ها

ماه رمضان شروع شده بود .
عراقی ها به اسرا خیلی سخت می گرفتند.نماز خوندن و روزه گرفتن جرم محسوب میشد.بارها عراقی ها می ریختند و نمازمون رو خراب می کردند.برای اینکه روزه بگیریم نقشه های زیادی می کشیدیم.بچه ها، غذای ظهر رو توی نایلون می ریختند و زیر پیراهنشون پنهان می کردند.این میشد غذای افطار،وای به حال کسی میشد که لو می رفت،حسابی شکنجه اش می کردند.بعضی ها هم ته مونده ی غذای شب برا سحری نگه می داشتند.ماه رمضون با تمام سختی هاش خیلی باصفا بود.(راوی: سردار مرتضی حاج باقری)

 اولين بار كه به جبهه رفتم، نزديك شب قدر بود.شب قدر كه رسيد، به اتفاق چندين تن از همرزم هايم، به محل برگزاري مراسم احيا رفتم. از مجموع 350 نفر افراد گردان، فقط بيست نفر آمده بودند.تعجب كردم.شب دوم هم همين طور بود. برايم سؤال شده بود كه چرا بچه ها براي احيا نيامدند، نكند خبر نداشته باشند.از محل برگزاري احيا بيرون رفتم. پشت مقرّ ما، صحرايي بود كه شيارها و تل زيادي داشت.به سمت صحرا حركت كردم، وقتي نزديك شيارها رسيدم، ديدم در بين هر شيار، رزمنده اي رو به قبله نشسته و قرآن را روي سرش گرفته و زمزمه مي كند. چون صداي مراسم احيا از بلند گو پخش مي شد، بچه ها صدا را مي شنيدند و در تنهايي و تاريكي حفره ها، با خداي خود راز و نياز مي كردند. بعدها متوجه شدم آن بيست نفر هم كه براي مراسم عزاداري و احيا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.( از خاطرات شهيد رضا صادقي يونسي)

رمضان در جبهه‌ها در اوج گرمای تابستان، آن هم در منطقه خوزستان، حال و هوای ویژه‌ای داشت. سال 60 ماه رمضان در اوایل مرداد ماه و گرمای بالای 50 درجه خوزستان بسیار طاقت فرسا بود. رزمندگانی که از اقصی نقاط کشور به جبهه می‌آمدند حکم مسافر را داشتند و کمتر می‌توانستند یکجا ثابت باشند. بعضی از آن‌ها در یک منطقه می‌ماندند و از مسئول یا فرمانده مربوطه مجوز می‌گرفتند و قصد ده روز کرده و روزه دار می‌شدند.روزهای طولانی بالای 16 ساعت، گرمای شدید و سوزان، نبرد با دشمن حتی در منطقه پدافندی ،شدت یافتن تشنگی و ضعف و بی حالی از جمله مواردی بود که وجود داشت، اما به لطف خدا در ایمان و اراده رزمندگان، کم‌ترین خللی ایجاد نمی‌شد. سال 61 ماه مبارک رمضان در تیر ماه واقع شد. عملیات رمضان در همین ماه انجام گرفت.شب 19 رمضان در حال و هوای خاصی، رزمندگان آماده عملیات می‌شدند. گرمای شدید، باد و توفان شن‌های روان و از همه مهم‌تر؛ نبرد با دشمن ،آن هم برای کسانی که روزه دار بودند، بسیار سخت بود. انسان تا در شرایط موجود قرار نگیرد، درک مطلب برایش سنگین است.در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند، در حالی که روزه دار بودند و لب‌هایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسین (ع) و عطش کربلا، رفتند و به شهادت رسیدند.
(راوی: سید ابراهیم یزدی)

سر سفره افطار  یاد کنیم شهدا رو با ذکر فاتحه، تا شهدا هم یاد کنند از ما سر سفره اباعبدالله الحسین(ع)

نوشته شده در 93/04/11ساعت توسط ﻣـهـ دی|

چند آیه‌ی علمی از قرآن کریم

حرکت ماه  ................    سوره یس/آیه 39

جنسیّت جنین....................... سوره رعد آیه8- سوره لقمان آیه 34  

بیماری آلزایمر(فراموشی) ................ سوره نحل آیه 70-سوره حج آیه5  

انواع گوناگون خرما.....................  سوره رعد آیه4

مراحل تکامل جنین در رحم مادر.......................  سوره  مومنون آیه 14

 شهاب سنگها........................ سوره الرحمن آیه 35

دو دریای آب شیرین و شور در کنارهم که با هم مخلوط نمیشوند.....سوره فرقان آیه 53-سوره الرحمن 19و20-

سوره فاطر-آیه12    /   منظور از دو دریا، اقیانوس هند و دریای سرخ  است که یکی از شگفتیهای خلقت است.

کمبود اکسیژن و سختی تنفس در خارج جو  ......... سوره انعام/آیه 125

(نقل از کتاب اعجاز علمی قرآن کریم / مقداد اکبری)

نوشته شده در 93/04/11ساعت توسط ﻣـهـ دی|

امیرگلها ( نگاهی نو به زندگی و شخصیّت امام علی(ع))

  • خوش داشت با شیر افطار کند.
  • می‌فرمود؛بسا روزه داری که از روزه اش جز تشنگی،نصیبی نبرد.
  • به سحری خوردن، ولو جرعه ای آب سفارش می‌کرد.
  • می‌فرمود؛روزه دل بهتر است از روزه زبان و روزه زبان بهتر است از روزه شکم
  • از رسول خدا(ص) نقل می‌کرد؛برای روزه دار دو شادمانی است؛شادی هنگام افطار و شادمانی روز رستاخیز.
  • روزه گرفتن سه روز از هرماه را معادل روزه تمام سال می دانست.
  • از زبان پیامبر(ص) نقل می‌کرد؛وارد بهشت شدم دیدم بیشتر بهشتیان کسانی هستند که ایام البیض روزه می گیرند.
  • دوست داشت تابستان روزه بگیرد.
  • برای احترام به مقام ماه مبارک رمضان، می‌فرمود؛نگویید رمضان؛بگویید ماه رمضان؛شما نمی دانید رمضان چیست و چه مقامی دارد.
  • از پروردگار، کم خوابی در این ماه را طلب می‌کرد.
  • چون می‌خواست افطار کند می‌فرمود؛خداوندا بخاطر تو روزه گرفتیم و با روزی تو افطار می‌کنیم.پس از ما بپذیر.تشنگی تمام شد و رگها مرطوب شد و پاداش ماند اگر خدا بخواهد...                                                                                                                                                                                                       برگرفته از کتاب امیر گلها نوشته حسین سیدی 
نوشته شده در 93/04/11ساعت توسط ﻣـهـ دی|

نوشته شده در 93/02/28ساعت توسط ﻣـهـ دی|


بهترین ذکرشان در مناطق عملیاتی یا زهرا بود(س) . آن هنگام که عملیاتی با نام مقدس فاطمه الزهرا(س) آغاز می شد، شور دگری بر قلب ها حاکم می گشت و چه شیرین بود دعواهایی که بر سر سربند یا فاطمه (س) بود...این شقایق هایی که در اقتدا به مادرشان پرپر شدند برای من و تو پیام  دارند. پیامشان را می شنوی؟ مگر قرار نبود سینه به سینه منتقل شود؟ نکند نشنیده بگیریم!...که وای بر ما اگر نگوییم ...

یادت هست می نوشتند "بشکند قلم هایی که ننویسد بر فرزندان خمینی چه گذشت"  و من به سهم خودم برایت می نویسم  تا دریابی چه سری است بین گمنامی شهدای گمنام با حضرت زهرا(س). مفقود الاثری شهدای مفقود الاثر با قبر پنهان بی بی دوعالم...

*رمز عملیات (کربلای 5) به نام فاطمه زهرا (س) بود . مفاتیح رو باز کرد زیارت حضرت زهرا (س) آمد . شروع کرد به خواندن و خیلی گریه کرد سه روز بعد در همین عملیات، روز 12 بهمن 65 که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا(س) بود به دیدار معبود شتافت. (شهید عبدالله میثمی)

• رمز عملیات فتح المبین را حاج آقا به فرمانده نیروی زمینی پیشنهاد دادند، بعد گفتند:" حضرت زهرا(س) مظهر غضب خداوند است و اگر این عملیات به نام آن حضرت شروع شود قطعاً پیروز می شوید". (شهید آیت الله اشرفی اصفهانی)

• می‏خواهم مثل مادرم فاطمه زهرا(س) گمنام باشم. می‏خواهم جسدی نداشته باشم. کسی برایم چلچراغ نگذارد، کسی مراسمی نگیرد. (شهید سیدابراهیم تارا)


• خدایا! مگر غیر از این‌ است‌ که‌ بدن‌ ما برای‌ مردن‌ آفریده‌ شده‌؛ پس‌ دوست‌ دارم‌ که ‌بدنم‌ طوری‌ قطعه‌ قطعه‌ شود و بدنی‌ برای‌ من‌ باقی‌ نماند تا اینکه ‌قسمتی‌ از زمینی‌ را به‌ عنوان‌ قبر اشغال‌ کنم‌ که‌ بعدها بگویند، او در راه‌ خدا کشته‌ شده‌ است‌. دوست‌ دارم‌ که‌ برای‌ همیشه‌ مفقودالجسد بمانم‌، مثل‌ خیلی‌ از مفقود الجسدها، مثل بی بی دو عالم، فاطمه - سلام الله علیها- که بعد از گذشت بیش از سیزده قرن هنوز قبری ندارد و مفقود الجسد است.(شهید احمد اسماعیل تبار)

• عروسیش بود. کارت دعوت پخش می کرد . یک کارت برای امام رضا ،مشهد . یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران . یک کارت برای حضرت معصومه،قم .این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. «چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی .» حضرت زهرا آمده بود به خوابش ، درست قبل از عروسی! (شهید مصطفی ردانی پور)
من می روم امّا اگر زنده برنگشتم، به یاد محسن فاطمه گریه کن و اگر سلاح دشمن قلبم را پاره پاره کرد، به یاد حسنش گریه کن و اگر تیر بر تارک سرم خورد و آن را دو نیم کرد، به یاد شوی فاطمه گریه کن و اگر بدنم را پاره و لهیده یافتی، به یاد حسینش گریه کن ولی اگر جسمم را دیگر هرگز نیافتی، به یاد فاطمه گریه کن که من نیز به یاد او بارها گریه کردم و همیشه گریه خواهم کرد؛ چون از او مظلوم تر سراغ ندارم.اینک من می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم. (قسمتی از وصیت نامه شهید منصور کاظمی،شهادت؛شلمچه)


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده در 93/01/05ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

گاهی اوقات یک چیزی می شود رویا.زیارت پیاده کربلا هم از همین رویاهاست.

رویای راه رفتن از همان راهی که کاروان غم دیده حسین(ع) رفته است.

رویای رسیدن به کربلا،وقتی پاهایت خسته و تاول زده اند.

رویای گشتن توی کوچه پس کوچه های یک شهر،به دنبال حریم مولایت حسین(ع).

وقتی خاطره سفر به کربلا را مرور میکنم،با حسرت می گویم مثل یک رویا بود...


نوشته شده در 92/11/16ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

قصّه‌ی غروب کربلا

 

(این قصّه از زبان امام حسین(ع) خطاب به دردانه‌ی سه ساله اش؛ حضرت رقیه(س) بیان شده است.)

 

هنوز  بیداری کوچک غمگین من؟...شب به نیمه رسیده است. دشت آرام است؛نه شیهه‌ی اسبی،نه همهمه‌ی سپاهی،نه نعره‌ی دلهره آور سواری.

چرا نمی خوابی عزیز خسته ی من؟ اگر امشب نخوابی، سفر فردا را تاب نخواهی آورد.اگر نخوابی، توان رفتن نمی یابی.

می گویی بابا!... بابا خوابیده است، همین نزدیکی...آرام ترین خواب.نه،نه دخترم تشنه نیستم.چه جام گوارایی بود که نوشیدم.دستی مهربان،لب های عطش زده را به خنکای آبی زلال سپرد.چه دستی! هنوز کبودی دیروز را با خود داشت.

بازویت را نشانم میدهی!...نشمار زخم های کبود و دردناکت را.اولین بار نیست که بازوی کبود می بینم.پیش از این تازیانه دیده‌ام؛خط کبود بازوان مادر را، پیش‌تر از بازوان کوچک تو، مرور کرده ام.

بخواب دخترم! بی زانوان بابا نمی خوابی؟...بی دست‌هایی که در لای گیسوانت بلغزند، چشم بر هم نمی گذاری؟...از تو دور نیستم.نفس های من، در خلوت تو جاری است،مهربانتر از من،عمّه در کنار توست. من همین جا، در نزدیکی تو خوابیده‌ام،آرام‌ترین خواب؛ زیر آسمانی که تمام ستاره‌هایش مرا نشان می‌دهند.خوابیده‌ام به آرامش روزگاری که سر بر زانوی مادرم می گذاشتم یا سر بر دوش پدر،یا در گرمای بهشتی آغوش پیامبر، می‌خوابیدم.دخترم،حالا همه هستند؛مادر،پدر،پیامبر و کدام شب،خوب تر و زیباتر و آرام تر از امشب می توان یافت؟...

بخواب دخترم!شب این همه نمی ماند.آفتاب از پشت ابرِ سنگ‌‌ها و نیزه‌ها طلوع خواهد کرد.این سنگ‌ها بر سر ستم، آوار خواهد شد.

خوب کوچک من!...همین دستهای تازیانه خورده ی تو ، فردا را می سازد.همین اشک‌های تو ، غبار از چهره ی حقیقت می شوید و همین پای تاول زده ات،پای فرداییان را، توان دویدن در خارزارها می بخشد.

لالا،لالا دختر کوچک من!...


بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده در 92/09/16ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

خدایا،قلمم را برای نوشتن از تو، از دریا و خون شقایق پر می‌کنم.کنار دروازه‌ی ابدیت می ایستم،ابرها را یکی، یکی بر می دارم و برایت پیراهنی می‌دوزم و بنفشه‌های کوهی را روی آن می‌نشانم.کاش قبل از فرشته‌ها به دنیا می‌آمدم و تا قیامت در آسمان ساکن می‌شدم.خدایا،شرمنده ام که برفها را از سر کاجها و سروها برنداشتم و حتی لحظه ای به آواز قناری،گوش ندادم.شرمنده ام که حتی یک سطر شعر،برای برگهای زرد پاییز نسرودم و قبل از ایستگاه آخر از قطار عشق پیاده شدم.خدایا مرا ببخش که تکه نانی را نبوسیدم و دست کلمات را در دستان تو نگذاشتم.مرا ببخش که از روز ازل و قبل از اینکه به دنیا بیایم به تو بدهکارم و هنوز نتوانسته ام یک لیوان باران و یک دفتر پر از دوبیتی برایت بیاورم....

(دکتر محمدرضا مهدیزاده)

نوشته شده در 92/09/16ساعت توسط ﻣـهـ دی|

پاورپوینت بسیار زیبا با موضوع مادر

دانلود



نوشته شده در 92/09/16ساعت توسط ﻣـهـ دی|

دبستانی ترین احساس من...

(یادش بخیر)

بقیه‌ی تصاویر در ادامه‌ی مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در 92/05/13ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

پاورپوینت زیبای مناجات

دانلـــود     

نوشته شده در 92/05/13ساعت توسط ﻣـهـ دی|

خدایا، از رودخانه های آرام و پرهیزگار بهشت، جرعه ای نصیبم فرما و مرا از کنار زیارتگاههای آرزو به مدیترانه روشن ملکوت ببر.وقتی با آینه ها قرار دارم،غبار شک و تردید را از شیشه حیران دلم پاک کن و ایوان تاریک روحم را با خورشید نگاه جبرئیل و عطر صحرای محشر در هم بیامیز.

خدایا،همه ابرهای مهربان را در یکجا گرد می آورم تا برایم از بارانهای موسمی ازل بگویند و همراه سنگها به دریای رنگها میروم تا رنگین کمان تجلّی را پیدا کنم.

خدایا،از تنهایی بی کرانه خود ترانه ای می سازم که در مطلع آن ستاره ای غریب بدرخشد و در مشرق درختان اساطیری می ایستم و از باغ سپید صبحگاه،گیلاسهای آبدار بیداری را می چینم.

خدایا،در خطوط آشفته دستهایم ردپای رحمت بی پایان تو پیداست و از سلولهای فرسوده پیکرم،شب و روز صدای نیایشهای عاشقانه به گوش می رسد.

خدایا،ای قشنگ ترین بهانه برای چشم گشودن...

                                                                                                                            (از محمدرضا مهدیزاده)

نوشته شده در 92/05/13ساعت توسط ﻣـهـ دی| |



بوي بهار که مي وزد همه چيز را زنده مي کند. همين که اواخر اسفند ماه مقداري از سرماي زمستان کم مي شود حس مي کني که همه چيز مي خواهد تازه شود. حس مي کني که همه چيز مي خواهد بشکفد، زنده شود. امّا لابلاي اين تازه شدن ها و يا اگر بهتر بگويم فراتر از همه اين تازه شدن ها، رگه هايي از غم و درد، يک اندوه قديمي، يک غصه قديمي، بر دل و جانت مي دود. و آن اينکه مي بيني امسال هم مي رود و بهار مي آيد امّا صاحب بهار، بهار حقيقي، امام منتظَر ما نيامد. مي بيني امسال هم با همه خوبي ها و بدي هايش، با همه غفلت ها و با همه بي خبري ها و با همه توجهات و توسلات گذشت، امّا هنوز که هنوز است آن سيد هاشمي، آن ماه خوشبوي اهل بيت، آن ياس سپيد خاندان پيامبر،  نيامد و همين که اينها به دلت مي نشيند با تمام وجود حس مي کني که اين بهار بهار واقعي نيست. انگاري که روح ندارد، جان ندارد. بهار شکفتن جان ها و دل ها نيست. مي فهمي تا صاحب بهار نباشد بهار، بهار نيست. صاحب بهار همو که همه گل ها به اميد ديدن رويش، به اميد بوسه زدن بر دستانش از دل خاک سر بر مي آورند، خود در تنهايي و غيبت و دوري بسر مي برد. آفتاب و ماه و ستاره خاک و سنگ و زمين و ماهيان درياها همه و همه به انتظارند. انبيا و صلحا هر کسي که اهل خير و مهرباني است و از همه بالاتر و والاتر آن سيزده ستاره تابناک اهل بيت آن خاندان نور کهکشان ولايت و امامت؛ از بي بي داغدار و پهلو شکسته مدينه - که چشمان کبودش، به ضرب سيلي بسته شد - در انتظار است -  تا آن سه ساله اي که داغ بسته هاي خون هنوز گونه هايش را مي سوزاند. يک ديده به سر ني دارد و يک ديده به انتظار که خواهد آمد آن مردي که انتقام بابايم را بگيرد. خواهد آمد آن مردي که جواب سربازان شامي را مي دهد، آن هنگام که با نگاه ها و نيشخندهايشان دلمان را مي شکستند...

به اميد سال ظهورت، سال آمدنت، صبح ظهورت ...

alamol-mansub.blogfa.com
نوشته شده در 91/12/24ساعت توسط ﻣـهـ دی| |




                                                          با راهیان نور...  


رفته بودم سفری سمت دیار شهدا...که طوافی بکنم گرد مزار شهدا


به امیدی که دل خسته هوایی بخورد...متبرک شود از گرد و غبار شهدا


هرچه زد خنجر احساس به سرچشمه چشم...شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا


خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من...آبیاری نشدم فصل بهار شهدا


چون نشد شمع که سوزد دل سنگم شب عشق...کاش می شد که شود سنگ مزار شهدا


آخرین خط وصایای دل من اینست...که به خاکم بسپارید کنار شهدا


نوشته شده در 91/12/16ساعت توسط ﻣـهـ دی|

خاطرات سفر به کربلا در اربعین۹۱ (قسمت چهارم)

اصلا حسین ،جنس غمش فرق می کند...این راه عشق ،پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود...اینجا که آمدی ،کرمش فرق می کند

همچنان در تاریکی شب پیش می رفتم.افراد زیادی هنوز در حال حرکت بودند و این به من  شور و شوق مضاعفی می داد.آنقدر پیاده روی کردم که خستگی بر من چیره شد.به موکبی رفتم و تا نماز صبح استراحت کردم.هوا به شدت سرد بود.بعد از خواندن نماز صبح  به راه افتادم.سیل خروشان جمعیت عزاداران حسینی به پیش می رفت.مسافت روی تابلوها رو میخوندم و نزدیکی تا کربلا رو حس میکردم.شور و شعف مضاعفی پیدا کرده بودم و تپش قلبی که هر لحظه شدیدتر میشد.سرعت پیاده روی را بیشتر کردم و چفیه ای نیز به پایم بسته بودم که دردپایم اذیتم نکند.کاروان نمادین اسرای کربلا ،ناگهان از پشت سرم رسید و من خودم رو  یک لحظه در بین کاروان دیدم و برای اینکه با اسبان و شتران  برخورد نکنم سریعا به کناری رفتم و به تماشا ایستادم.انگار واقعی بود.درمیان کاروان ،اسرا را میبردند .زنان و کودکانی که سوار بر شتران و اسبان بودند.پیرزنی عراقی کنارم ایستاده بود و با دیدن اسرا ،لفظ یا فاطمه را خطاب کرد و گریست.از گریه او منقلب شدم .با کاروان همراه شدم و یاد وقایع  عاشورا افتادم که زمانی اسرای کربلا را از همین راه با تازیانه و بی مهری حرکت میدادند و حالا اینگونه از ما  در این راه  پذیرایی می کنند و ما را مورد لطف و محبت خود قرار می دهند  .اصلا قابل مقایسه نیست.اسرای کربلا چه سختی ها در این راه که ما اینگونه غرق در نعمتیم، متحمل شدند.ما لحظه ای نمیتوانیم آن عزیزان را درک کنیم و خودمان رو بجایشان بگذاریم....

همراه با کاروان اسرا پیش می رفتم و سینه میزدم .  تا به شهر حله در هفت کیلومتری کربلا رسیدیم.نخل های سرزمین غم گرفته کربلا دیده میشد.موقع نماز ظهر بود.نماز را به جماعت در خیمه ای خواندم.هنوز از دوستانم کسی رو ندیده بودم.بعد نماز مرد صاحب خیمه سفره ناهارپهن نمود و از زوار پذیرایی کرد. به راه افتادم .صحنه جالبی به چشمم خورد.سه دختر کوچک که شیشه های عطر به دستشان بود و با ذوق  کودکانه شان می خواستن زائران را معطر کنند. چند نفر دیگرشان آب  و خرما به دست ایستاده بودند و ذکر  لبیک یا حسین می گفتند.موکبهای عزاداری خالصانه و متواضعانه از زوار پذیرایی می کردند.از لحاظ امنیتی هم خداروشکراین مدت مشکلی پیش نیامد و واقعا برادران عراقی در تامین امنیت زوار نهایت تلاش خودشان را میکردند. سرانجام به کربلا رسیدم و  و طنم و پاره تنم را در آغوش گرفتم.اینجا مدفن اجساد پاک و غرقه به خون شهیدان عاشوراست.

کربلا یعنی که در دریای آب...تشنه اما،آب را کردن جواب 

  کربلا یعنی گل احمر شدن...روی دست باغبان پرپر شدن

کربلا یعنی نرفتن زیر بار ...کربلا یعنی دویدن روی خار

کربلا یعنی فغان و زمزمه...خنجر و حنجر،نگاه فاطمه

کربلا یعنی زدل یاهو زدن...بر سر نعش جوان زانو زدن

کربلا یعنی گذشت از هر چه هست...آب را از خویش راندن با دو دست

کربلا یعنی کرامت داشتن...رفتن و با خون خود گل کاشتن

کربلا آغاز راهی بس دراز...کربلا یعنی سلام یک نماز

کربلا یعنی حسین،یعنی عباس،یعنی زینب،یعنی علی اکبر،یعنی آن طفلی که در آغوش،خاموش شد،

کربلا یعنی ...

  قیامتی برپا بود.خیابانهای منتهی به حرم دیگر گنجایش نداشت و به سختی میتوانستی حرکت کنی.برای رسیدن به حرم بی تاب بودم.طاقت نیاوردم ،با وجود درد پایم که شدید شده بود، خودم را در میان سیل خروشان جمعیت انداختم و به سمت حرم اباعبدالله راهی شدیم.انگار با پای خودت نمی رفتی و می بردن ترا.همچون براده های آهن که جذب مغناطیسی قوی شده باشد .در عمرم چنین جمعیتی و ازدحامی ندیده بودم.خیره کننده بود.درد پایم به شدت زیاد شد و خودم رو به زحمت کناری کشیدم.از دور گنبد دلربای اباعبدالله را به نظاره نشستم.یا مولا، با تنی خسته و دلی شکسته و چشمانی مالامال از ابر پربار اشک  آمدم.مرا بپذیر.غروب شده بود و هنگامه اذان فرا می رسید.غروب غم انگیز کربلا را از پشت خیمه گاه حسین تماشا میکردم و ابر چشمانم می بارید...

.


(چند کودک عراقی در مسیر نجف به کربلا در اربعین حسینی)

نوشته شده در 91/12/01ساعت توسط ﻣـهـ دی| |


نوشته شده در 91/11/30ساعت توسط ﻣـهـ دی|

خاطرات سفر به کربلا در اربعین 91

(قسمت سوم)

در مسیر نجف تا کربلا موکب های زیادی مستقر شده بودند که از زوار بطور رایگان پذیرایی میکردند وجای استراحت در اختیار آنها قرار میدادند.یک موکب زوار را ماساژ میداد.یک موکب غذای گرم در اختیار آنها قرار میداد.همه تلاششان این بود که به نوعی به زوار امام حسین خدمت کنند.التماست میکردند که از غذایشان بخوری یا لحظاتی میهمان موکبشان شوی و استراحت کنی.هرچه میخواستی فراهم بود؛میوه،نوشیدنی سرد و گرم،غذا،حمام،جای خواب و پتو،...بعضی موکبها سریال مختار را پخش میکردند و بیننده زیادی هم داشت.بعضی موکبها مراسم تعزیه اجرا میکردند.از کشورهای مختلفی در این پیاده روی شرکت کرده بودند و پرچم کشورشان را با خودشان حمل میکردند.بچه های ما هم بهمراه پرچم ایران پرچم ملت مظلوم بحرین را نیز حمل میکردند.بیرق بزرگی هم شامل پرچم تمام کشورهای مسلمان در دست بچه ها بود که رویش نوشته شده بود هیهات من الذله.بخاطر شلوغی و ازدحام زیاد دوستانم را گم کردم و خودم به تنهایی مسیر را ادامه دادم.تیرهای برق جاده که در زبان عراقیها عمود نامیده  میشد از نجف تا کربلا شماره گزاری شده بود و مثلا به ما گفته بودند تا فردا شب باید فلان عمود باشید.پیاده روی زیادی کرده بودم و کمی هم بیش از حد به خودم فشار آورده بودم که از ناحیه کشاله ران دچار گرفتگی شدم و دیگر قادر به ادامه راه نبودم.برای استراحت وارد خیمه ای شدم و نماز مغرب و عشا را به سختی خواندم.فکر میکردم که دیگر نمیتوانم ادامه دهم و ازین بابت خیلی ناراحت بودم.یک عراقی بغل دستم نشسته بود و با هم هم صحبت شدیم.ساده حرف میزدیم تا بتوانیم حرف هم را بفهمیم.او معلم بود و از شهری در جنوب عراق آمده بود.از علمای ایران گفت و از امام رضا(ع).گفت برایش در مشهد دعا کنم چون حاجت مهمی دارد.همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم.انگار نه انگار که پایم درد میکرد.هیچ دردی احساس نمیکردم.با خوشحالی به راه افتادم و ذکر و مداحی زمزمه میکردم ...

ادامه دارد...

نوشته شده در 91/10/18ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

خاطرات سفر به کربلا در اربعین 91

(قسمت دوم)

...ظهر پنج شنبه 7 دی ماه وارد خاک عراق شدیم.چون در پایانه مرزی زمان زیادی جهت مهرکردن پاسپورتها معطل شده بودیم از شدت خستگی در اتوبوس خوابم برد.اتوبوس ها به سمت نجف در حال حرکت بودند.شب وارد شهر نجف شدیم و بلافاصله راهی محل اسکان شدیم.محل اسکان ما در یک حسینیه بود و فاصله زیادی تا حرم آقا امیرالمومنین نداشت.با توجه به اینکه هنوز یک هفته تا اربعین حسینی فاصله بود اما شهر نجف مملو از جمعیت عزاداران بود که هر لحظه وارد این شهر میشدند.نماز صبح را در حرم خواندیم و تا طلوع خورشید به خواندن دعا مشغول شدم.کاروانهای زیادی از ایران در حرم بودند و هریک در گوشه ای از حرم مشغول عزاداری...حدود 3 روز در نجف ماندیم و طی این مدت از مکانهای زیارتی نجف دیدن کردیم مانند مسجد کوفه،مسجد سهله،قبرستان وادی السلام...موعد حرکت بسوی کربلا فرا رسید و ما باید این مسیر را پیاده طی میکردیم.فاصله نجف تا کربلا حدود 90 کیلومتر است.چون سفر ما جنبه تبلیغی هم داشت تعدادی سربند و پوستر و پرچم بیداری اسلامی بین بچه ها توزیع شد که در بین راه بین زوار پخش کنند.جمعیت زیادی بسوی کربلا روانه بود و ما مثل قطره ای در دریا بودیم.از کودکان یکساله گرفته تا پیرمرد و پیرزنانی 80 ساله در بین جمعیت دیده میشد.عشق به حسین کوچک و بزرگ نمیشناسد.صحنه های بسیار زیبایی در راه میدیدیم که اشک از چشمانمان جاری میشد...

نوشته شده در 91/10/18ساعت توسط ﻣـهـ دی|

خاطرات سفر به کربلا در اربعین 91

(قسمت اول)

برای دومین بار توفیق نصیبم شد که راهی کوی عشق شوم و راه عشق(نجف تا کربلا) را پیاده طی کنم.برگزاری اردو از طرف انجمن دانشگاهی راهیان کربلا بود و دانشجویان،اساتید و طلاب از دانشگاههای مختلف ایران در این سفر شرکت کرده بودند و حاج آقا پناهیان نیز انجمن را دراین سفر همراهی میکرد.جمعی حدود 400 نفر بودیم.مکان حرکت از تهران بود و بایستی همگی کسانی که ثبت نام کرده بودند در مسجد دانشگاه تهران جمع میشدند و حرکت آغاز میشد.ما هشت نفر که از دانشگاه علوم پزشکی شیراز بودیم با توجه به اینکه پاسپورت چندتا از بچه ها در لحظات آخر رسید نتونستیم خودمون رو بموقع  به تهران برسونیم و بنابراین راهی کرمانشاه شدیم و از آنجا نیز خودمان را به مرز مهران رسوندیم در حالی که نگران بودیم مبادا جا بمونیم.بچه ها ذکر می گفتند و دعا میکردند که بموقع به کاروان انجمن در مرز مهران برسیم.به یاری خدا و امام حسین (ع)  بموقع  به کاروان انجمن ملحق شدیم...

نوشته شده در 91/10/18ساعت توسط ﻣـهـ دی|



نوشته شده در 91/09/04ساعت توسط ﻣـهـ دی|

پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمودند:

واقعه غدیر را حاضران به غائبان و فرزنداران به فرزندان خویش تا برپایی روز قیامت برسانند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نرم افزار کم حجم و زیبای تقویم غدیریه  شامل:
سدالابواب - عید قربان -حدیث ثقلین -سپردن ودیعه الهی-
ملقب شدن امیرالمومنین -بخشش فدک -میلاد امام هادی) -نزول آیه محبت -عید غدیر - نزول آیه تطهیر- نزول سوره انسان- آغاز حکومت امام علی(ع)- واقه هرشا - ماجرای مباهله -میلاد امام کاظم(ع) -حدیث منزلت -خطبه غدیریه - زیارت جامعه کبیره(متن+صوت) - اعمال عبادی ماه ذی الحجه و

گالری صوتی
شامل

سخنرانی(16 صوت) - شرح خطبه غدیر(10 صوت) - مولودی و مداحی(32 صوت) - داستان های صوتی(20 صوت)

به همراه نقشه محل غدیر

حجم:2.8 مگابایت

نوشته شده در 91/08/11ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

*خدایا،وقتی با تو حرف می‌زنم دلم نمی‌خواهد خورشید در آسمان چهارم به خواب برود. عطر خوش تو که در اتاقم می‌پیچد، پرده‌ها به رقص درمی‌آیند.سقف اتاقم پر از ستاره و فرشته می‌شود و ماه آنقدر پایین می آید که می‌توانم لمسش کنم.

خدایا، فقط تو می‌توانی بی آنکه در را باز کنی وارد قلبم شوی و نام مقدس عشق را روی تک تک سلولهایم بنویسی.فقط تو می توانی بی آنکه دست در گردن کلمه‌ها بیندازی،رگهایم را پر از شعر کنی...

خدایا ،کاجها و شمشادها از من شادترند و بنفشه‌ها و نرگسها از من زیباتر.من هرروز لب باغچه می روم و به تک تک گنجشک‌ها و پروانه‌ها سلام می‌کنم و دستم را به تنه درختان و ساقه گلها می‌کشم تا کمی سبز شوم.

خدایا،شب چقدر خوب است وقتی می توانم با تو خلوت کنم و واژه ها را تا صبح بیدار نگاه دارم.شب چقدر دراز است وقتی دلم برای تو تنگ است و هرچه نگاه می‌کنم تو پشت پنجره نمی‌آیی.

خدایا،ایمان دارم همه قطارها در ایستگاه تو توقف می کنند، همه پرنده‌ها به سوی تو بال می زنند، همه درختان به شوق دیدن تو به آسمان سرک می‌کشند و همه دلها به نام تو می تپند.

خدایا، فرشته‌ها به چه زبانی با تو حرف می زنند؟ وقتی نسیم به نزدیکی تو می رسد چه احساسی دارد؟ اولین جمله ای که آدم به تو گفت چه بود؟ آخرین گناه آدم چه بود؟...

(دکتر محمدرضا مهدیزاده)

نوشته شده در 91/08/10ساعت توسط ﻣـهـ دی|


نوشته شده در 91/08/05ساعت توسط ﻣـهـ دی|

حــسـیــــن،آیــتـــ شگـفــــتــــ...

اگــر گــریه‌ی اصــغر، قــرآن نیستـــ ،چیستــ؟ هیــچ شیــرخــواره ای این هــمه بلیــغ ،قــرآن نخوانده استــــ.

پدر می‌گــوید:هـل مـن معیـن یعینـنا لوجـه الله* و اصـغر می‌گــوید:ادعونــی استجب لکــم!

چه گــریه‌ی باشکــوهی!

پدر می‌گوید کسی هستــــ تنهــایی مرا پاسخ باشد و قــرآن از حنجر اصغــر آواز می‌دهد هو معکــم اینما کــنتم!

فرشتگــانـــ،میان کـــربـــلا و آسمـــانـــ دم گــرفته‌اند که یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضــیهـ و تشــنه ترین حنجره‌ی ارغـــوانی پاســـخ می‌دهد لبیکـــ،لبیکـــ اللهـــمــ لبیکــ.

قنداقه‌ی سپـــید اصـــغر ،گواه حجی استـــ که در کــــربـــلا قامت بسته استــ.بی سبب نیستــ که پدر هفتــ گـــام بر می دارد و هفتــ بار می بوسد و نمـــــاز بر اصـــغر می‌گـــذارد!

عجیب استـــ قــــرآن کــــوچکـــی که بر دستان حسینـــ،تلاوتــ می‌شود.

خندهـ در تـــیر و تبسّـــم در عطـــش شگـــفتــ نیستــ.شگفتــ نیستــ که آیاتـــ نازله را از گلوی اصــــغر به آسمـــان افشــــاندنـ...

کـــــربلا،قصّـــــه شگــــفتی استــ.قصّه‌ی بلوغ کــــودکـــان در شیرخوارگــــی.قصّه‌ی تشنه کــــامی کــوچک که فاتح همه‌ی آبـــ های بهشتــ استــ.کودکـــی که حسینــ بر دستان به خدا نشانشــ می‌دهد که:هون علیّ ما نزل بی انّه بعین الله**،چه آســان و شیرین استــ وقتی تو مــــی‌بینــــی.

همه‌ی نازش امــــامــ به کودکـــی استــ پیش چشـــم خـــــــــدا.

شگفتــ استــ سند افتخار کـــــربلا کودکــــی باشد که با آیتــــی از گــــلو، خــــــــدا را می خواند.

کــــــربلا قصــــه‌ی شگـــــفتی استـ...

 

(دکتر محمدرضا سنگری)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*آیا کسی هست برای خدا ما را یاری کند

**آسان است بر من آنچه میکنند چون در مقابل چشمان خداوند است.

نوشته شده در 91/07/30ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

 شهادت مظلومانه‌ی جوانترين شمع هدايت و نهمين بحر کرامت،جواد الائمه(ع) تسليت باد.

گزیده‌ای از سیره‌ی امام جواد(ع)

  • امام نهم شیعیان حضرت جواد (ع)،در سال ۱۹۵هجری قمری در مدینه ولادت یافت .نام آن بزرگوار محمد و معروف به جواد و تقی است .القاب دیگری مانند رضی و متقی نیز داشته ولی تقی ازهمه معروفتر است .امام محمد تقی (ع) هنگام وفات پدر ۸ ساله بود و پس از شهادت جانگداز حضرت رضا (ع) مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأئمه (ع) انتقال یافت .
    مأمون خلیفه عباسی که همچون سایر خلفای بنی عباس از پیشرفت معنوی و نفوذ باطنی امامان معصوم و گسترش فضایل آنها در بین مردم هراس داشت سعی کرد پسر امام رضا (ع) را تحت مراقبت خاص خویش قرار دهد .

    ازدواج امام
    مأمون نخستین کاری که کرد، دختر خویش ام الفضل را به ازدواج حضرت امام جواد (ع ) درآورد تا مراقبی دائمی و از درون خانه، بر امام گمارده باشد .دلیل دیگری که مأمون دختر خود را به ازدواج امام در آورد کشاندن امام به سمت خود بود، چرا که تصور می کرد امام با این وصلت مجذوب مادیات و جاه و مقام شده، قداست وی خدشه دار و از راه اصلی منحرف، شیعیان متفرق شده و مأمون خود قوی می شود .مأمون همچنین می خواست با این وصلت علویان را از اعتراض و قیام بر ضد خود باز داشته، خود را دوستدار و علاقمند به آنان نشان دهدد.
    و البته باید در نظر داشت امامان از آنجا که از آینده اطلاع دارند، هیچ کاری را بدون آگاهی انجام نمی دهند، امام جواد نیز بخوبی از دسیسه های مأمون آگاه بود و با علم به وصلت با دختر وی رضایت داد .برای پذیرش این وصلت از سوی امام دلایلی ذکر شده است، از جمله اینکه: حفظ شیعیان از جمله دلایل امام محمدتقی(ع) برای این وصلت بوده است، امام با وجود آگاهی از حیله و نیرنگ مأمون به این وصلت رضایت می دهد تا شیعیان را از دسیسه های کینه توزانه مأمون حفظ کند .امام اگرچه تن به این ازدواج داد، اما شواهد تاریخی گواه این حقیقت است که مأمون نتوانست به حیله های از پیش تعیین شده خود دست یابد.

    دوران امامت
    امام جواد(ع) در سال ۲۰۳ هجری قمری پس از شهادت پدرش امام رضا (ع)، در سن هشت سالگی، به امامت رسید دوران هفده ساله امامت او با حکومت مأمون و معتصم، خلفای عباسی، همزمان بود.هنگامی که امام رضا(ع) به دعوت مامون از مدینه به توس رفت امام جواد(ع) که کودک بود، مانند دیگر افراد خانواده حضرت رضا (ع) در مدینه ماند و در سال ۲۰۲ هجری قمری برای دیدار پدر به مرو رفت و سپس به مدینه بازگشت .از ویژگیهای بارز و شناخته شده امام، جود و بخشش آن بزرگواراست ...(ادامه مطلب)

ادامه مطلب
نوشته شده در 91/07/24ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

فرهنگ انتظار(۳)

حاج سید هاشم حداد:من باید خودم را اصلاح کنم تا قابلیت ظهور پیدا کنم و ظهور واقع شود.اگر هم ظهور واقع نشد پیامبر(ص) بالاتر است یا امام زمان(عج)!مگر آنهایی که پیامبر(ص) را دیدند چه شدند.همان ها که آب وضوی پیامبر(ص) را به عنوان تبرک بر سر و روی می مالیدند همان ها برگشتند.دیدن امام که شرط نیست!انسان را بالا نمی برد،تربیت نمی کند!...انسان باید از راه معرفت به آقا امام زمان برسد و اگر در معرفت قوی شود دیگر نیازی به زیارت جسمانی حضرت ندارد.در خودش آقا را می بیند و حس میکند! و آنچه بر انسان واجب است همین درک حضور معرفتی و نوری آقاست نه حضور جسمانی...امام زمان(عج) را باید در قلب دید.شما نروید دنبال فتح و فتوحات و ...سالک اول باید به معرفت امام برسد و اگر به آن معرفت رسید دیگر احساس نمی کند که امام از خودش جداست...

(سالنامه فرهنگ تشیع)

نوشته شده در 91/07/14ساعت توسط ﻣـهـ دی|

چهارساله بود.مریضی سختی گرفت.پزشکان جوابش کردند.گفتند:این بچه زنده نمی ماند!پدرش او را نذر آقاابالفضل(ع) کرد.به نیت فرزندش، به فقرا غذا می داد.تا اینکه به طرز معجزه آسایی، این فرزند شفا یافت!هرچه بزرگ تر می شد ارادت قلبی او به قمر بنی‌هاشم(ع) بیشتر می شد.دوم راهنمایی درس را رها کرد.تاریخ تولد شناسنامه اش را تغییر داد و از اصفهان به جبهه رفت!در جبهه آنقدر شجاعت از خود نشان داد که مسئول دسته گروهان ابالفضل(ع) از لشکر امام حسین(ع) شد.خوشحال بود که به عاشقان اربابش خدمت می کند.علیرضا کریمی شانزده سال بیشتر نداشت.آخرین باری که به جبهه می رفت، گفت:راه کربلا که باز شد برمی گردم!پانزده سال بعد پیکرش بازگشت.همان روزی که اولین کاروان به طور رسمی به سوی کربلا می رفت!!آمده بود به خواب مسئول تفحص و گفته بود:زمانش رسیده که من برگردم!!محل حضور پیکرش را گفته بود!!عجیب بود.پیکرش به شهر دیگری منتقل شد.مدتی بعد او را آوردند.روزی که تشییع شد تاسوعا بود.روز ابالفضل(ع).در پایان آخرین نامه اش نوشته بود:به امید دیدار در کربلا، برادر شما علیرضا.حالا هرکس مشکلی برای سفر به کربلا دارد به سراغ او می رود!

نوشته شده در 91/07/10ساعت توسط ﻣـهـ دی|

تصاویری زیبا از نجف،کربلا،کاظمین،سامرا


ادامه مطلب
نوشته شده در 91/06/31ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

 دیروز از سفر کربلای معلی برگشتم.برگشتم با یه عالمه دلتنگی.دلم را در حرم مولا علی(ع)،در حرم ابا عبدالله(ع)،در حرم اباالفضل(ع)،در کاظمین،در سامرا،در مسجد سهله،در مسجد کوفه جا گذاشتم.به یاد غربت و تنهایی علی(ع)،به یاد مظلومیت و تشنگی حسین(ع)،به یاد اشکهای زینب در تل زینبیه، اشک ریختم.شمیم بهشت را احساس کردم و فاصله تا خدا را بسیار نزدیک دیدم.اگرچه سفر کربلا به پایان رسید اما من هنوز مسافر دنیایم.خداکند در آن دنیا شفاعتم رابکنند که پناهی جز ایشان ندارم.امیدوارم این سفر آغازی برای بندگی خالصانه و پنجره ای رو به معرفت باشد.

نوشته شده در 91/06/31ساعت توسط ﻣـهـ دی| |

سفر به باغهای سرخ شهادت

هفته آینده(20شهریورماه) عازم عتبات عالیات هستم و تا آغاز سفر، لحظه شماری و بیقراری میکنم.باورم نمیشود که پایم را جای پای علی(ع) و فرزندان پاکش بگذارم.باید آهسته قدم بردارم،با خضوع و خشوع تمام.چشمانم پر از ابرهای پربار اشک شده.یا امیرالمومنین من کجا و شما کجا؟ می آیم تا قطره وجودم را به دریای بی کرانه‌ی‌ جود و کرم شما و فرزندان گرامیتان پیوند بزنم.ای مولاجان،کمکم کنید.از آن دریای علم و معرفت خود به من هم بچشانید.(آب دریا را اگر نتوان کشید     هم بقدر تشنگی باید چشید)

***

زیارت یعنی فاصله ای که بین ما و امام هست برداشته شود اما نه فاصله مکانی بلکه آن فاصله رفتاری و عقیدتی است که باید برداشته شود و این ممکن نیست مگر با انجام واجبات و ترک محرمات که این دو مکمل هم هستند.(یادداشتی از کتاب سفر به باغهای سرخ شهادت(پروانه احمدی خراسانی))

نوشته شده در 91/06/12ساعت توسط ﻣـهـ دی| |