X
تبلیغات
گل انتظار
























گل انتظار

(نامه‌های دلتنگی من)


نرم افزار سوگنامه‌ی فاطمیّه

هزینه استفاده از این نرم افزار ،هدیه 14 صلوات به روح مطهر بانوی دو عالم ، حضرت فاطمه زهرا می باشد.

نوشته شده در 92/01/19ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی|



بوي بهار که مي وزد همه چيز را زنده مي کند. همين که اواخر اسفند ماه مقداري از سرماي زمستان کم مي شود حس مي کني که همه چيز مي خواهد تازه شود. حس مي کني که همه چيز مي خواهد بشکفد، زنده شود. امّا لابلاي اين تازه شدن ها و يا اگر بهتر بگويم فراتر از همه اين تازه شدن ها، رگه هايي از غم و درد، يک اندوه قديمي، يک غصه قديمي، بر دل و جانت مي دود. و آن اينکه مي بيني امسال هم مي رود و بهار مي آيد امّا صاحب بهار، بهار حقيقي، امام منتظَر ما نيامد. مي بيني امسال هم با همه خوبي ها و بدي هايش، با همه غفلت ها و با همه بي خبري ها و با همه توجهات و توسلات گذشت، امّا هنوز که هنوز است آن سيد هاشمي، آن ماه خوشبوي اهل بيت، آن ياس سپيد خاندان پيامبر،  نيامد و همين که اينها به دلت مي نشيند با تمام وجود حس مي کني که اين بهار بهار واقعي نيست. انگاري که روح ندارد، جان ندارد. بهار شکفتن جان ها و دل ها نيست. مي فهمي تا صاحب بهار نباشد بهار، بهار نيست. صاحب بهار همو که همه گل ها به اميد ديدن رويش، به اميد بوسه زدن بر دستانش از دل خاک سر بر مي آورند، خود در تنهايي و غيبت و دوري بسر مي برد. آفتاب و ماه و ستاره خاک و سنگ و زمين و ماهيان درياها همه و همه به انتظارند. انبيا و صلحا هر کسي که اهل خير و مهرباني است و از همه بالاتر و والاتر آن سيزده ستاره تابناک اهل بيت آن خاندان نور کهکشان ولايت و امامت؛ از بي بي داغدار و پهلو شکسته مدينه - که چشمان کبودش، به ضرب سيلي بسته شد - در انتظار است -  تا آن سه ساله اي که داغ بسته هاي خون هنوز گونه هايش را مي سوزاند. يک ديده به سر ني دارد و يک ديده به انتظار که خواهد آمد آن مردي که انتقام بابايم را بگيرد. خواهد آمد آن مردي که جواب سربازان شامي را مي دهد، آن هنگام که با نگاه ها و نيشخندهايشان دلمان را مي شکستند...

به اميد سال ظهورت، سال آمدنت، صبح ظهورت ...

alamol-mansub.blogfa.com
نوشته شده در 91/12/24ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |




                                                          با راهیان نور...  


رفته بودم سفری سمت دیار شهدا...که طوافی بکنم گرد مزار شهدا


به امیدی که دل خسته هوایی بخورد...متبرک شود از گرد و غبار شهدا


هرچه زد خنجر احساس به سرچشمه چشم...شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا


خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من...آبیاری نشدم فصل بهار شهدا


چون نشد شمع که سوزد دل سنگم شب عشق...کاش می شد که شود سنگ مزار شهدا


آخرین خط وصایای دل من اینست...که به خاکم بسپارید کنار شهدا


نوشته شده در 91/12/16ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

خاطرات سفر به کربلا در اربعین۹۱ (قسمت چهارم)

اصلا حسین ،جنس غمش فرق می کند...این راه عشق ،پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود...اینجا که آمدی ،کرمش فرق می کند

همچنان در تاریکی شب پیش می رفتم.افراد زیادی هنوز در حال حرکت بودند و این به من  شور و شوق مضاعفی می داد.آنقدر پیاده روی کردم که خستگی بر من چیره شد.به موکبی رفتم و تا نماز صبح استراحت کردم.هوا به شدت سرد بود.بعد از خواندن نماز صبح  به راه افتادم.سیل خروشان جمعیت عزاداران حسینی به پیش می رفت.مسافت روی تابلوها رو میخوندم و نزدیکی تا کربلا رو حس میکردم.شور و شعف مضاعفی پیدا کرده بودم و تپش قلبی که هر لحظه شدیدتر میشد.سرعت پیاده روی را بیشتر کردم و چفیه ای نیز به پایم بسته بودم که دردپایم اذیتم نکند.کاروان نمادین اسرای کربلا ،ناگهان از پشت سرم رسید و من خودم رو  یک لحظه در بین کاروان دیدم و برای اینکه با اسبان و شتران  برخورد نکنم سریعا به کناری رفتم و به تماشا ایستادم.انگار واقعی بود.درمیان کاروان ،اسرا را میبردند .زنان و کودکانی که سوار بر شتران و اسبان بودند.پیرزنی عراقی کنارم ایستاده بود و با دیدن اسرا ،لفظ یا فاطمه را خطاب کرد و گریست.از گریه او منقلب شدم .با کاروان همراه شدم و یاد وقایع  عاشورا افتادم که زمانی اسرای کربلا را از همین راه با تازیانه و بی مهری حرکت میدادند و حالا اینگونه از ما  در این راه  پذیرایی می کنند و ما را مورد لطف و محبت خود قرار می دهند  .اصلا قابل مقایسه نیست.اسرای کربلا چه سختی ها در این راه که ما اینگونه غرق در نعمتیم، متحمل شدند.ما لحظه ای نمیتوانیم آن عزیزان را درک کنیم و خودمان رو بجایشان بگذاریم....

همراه با کاروان اسرا پیش می رفتم و سینه میزدم .  تا به شهر حله در هفت کیلومتری کربلا رسیدیم.نخل های سرزمین غم گرفته کربلا دیده میشد.موقع نماز ظهر بود.نماز را به جماعت در خیمه ای خواندم.هنوز از دوستانم کسی رو ندیده بودم.بعد نماز مرد صاحب خیمه سفره ناهارپهن نمود و از زوار پذیرایی کرد. به راه افتادم .صحنه جالبی به چشمم خورد.سه دختر کوچک که شیشه های عطر به دستشان بود و با ذوق  کودکانه شان می خواستن زائران را معطر کنند. چند نفر دیگرشان آب  و خرما به دست ایستاده بودند و ذکر  لبیک یا حسین می گفتند.موکبهای عزاداری خالصانه و متواضعانه از زوار پذیرایی می کردند.از لحاظ امنیتی هم خداروشکراین مدت مشکلی پیش نیامد و واقعا برادران عراقی در تامین امنیت زوار نهایت تلاش خودشان را میکردند. سرانجام به کربلا رسیدم و  و طنم و پاره تنم را در آغوش گرفتم.اینجا مدفن اجساد پاک و غرقه به خون شهیدان عاشوراست.

کربلا یعنی که در دریای آب...تشنه اما،آب را کردن جواب 

  کربلا یعنی گل احمر شدن...روی دست باغبان پرپر شدن

کربلا یعنی نرفتن زیر بار ...کربلا یعنی دویدن روی خار

کربلا یعنی فغان و زمزمه...خنجر و حنجر،نگاه فاطمه

کربلا یعنی زدل یاهو زدن...بر سر نعش جوان زانو زدن

کربلا یعنی گذشت از هر چه هست...آب را از خویش راندن با دو دست

کربلا یعنی کرامت داشتن...رفتن و با خون خود گل کاشتن

کربلا آغاز راهی بس دراز...کربلا یعنی سلام یک نماز

کربلا یعنی حسین،یعنی عباس،یعنی زینب،یعنی علی اکبر،یعنی آن طفلی که در آغوش،خاموش شد،

کربلا یعنی ...

  قیامتی برپا بود.خیابانهای منتهی به حرم دیگر گنجایش نداشت و به سختی میتوانستی حرکت کنی.برای رسیدن به حرم بی تاب بودم.طاقت نیاوردم ،با وجود درد پایم که شدید شده بود، خودم را در میان سیل خروشان جمعیت انداختم و به سمت حرم اباعبدالله راهی شدیم.انگار با پای خودت نمی رفتی و می بردن ترا.همچون براده های آهن که جذب مغناطیسی قوی شده باشد .در عمرم چنین جمعیتی و ازدحامی ندیده بودم.خیره کننده بود.درد پایم به شدت زیاد شد و خودم رو به زحمت کناری کشیدم.از دور گنبد دلربای اباعبدالله را به نظاره نشستم.یا مولا، با تنی خسته و دلی شکسته و چشمانی مالامال از ابر پربار اشک  آمدم.مرا بپذیر.غروب شده بود و هنگامه اذان فرا می رسید.غروب غم انگیز کربلا را از پشت خیمه گاه حسین تماشا میکردم و ابر چشمانم می بارید...

ادامه دارد...


(چند کودک عراقی در مسیر نجف به کربلا در اربعین حسینی)

نوشته شده در 91/12/01ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |


نوشته شده در 91/11/30ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

خاطرات سفر به کربلا در اربعین 91

(قسمت سوم)

در مسیر نجف تا کربلا موکب های زیادی مستقر شده بودند که از زوار بطور رایگان پذیرایی میکردند وجای استراحت در اختیار آنها قرار میدادند.یک موکب زوار را ماساژ میداد.یک موکب غذای گرم در اختیار آنها قرار میداد.همه تلاششان این بود که به نوعی به زوار امام حسین خدمت کنند.التماست میکردند که از غذایشان بخوری یا لحظاتی میهمان موکبشان شوی و استراحت کنی.هرچه میخواستی فراهم بود؛میوه،نوشیدنی سرد و گرم،غذا،حمام،جای خواب و پتو،...بعضی موکبها سریال مختار را پخش میکردند و بیننده زیادی هم داشت.بعضی موکبها مراسم تعزیه اجرا میکردند.از کشورهای مختلفی در این پیاده روی شرکت کرده بودند و پرچم کشورشان را با خودشان حمل میکردند.بچه های ما هم بهمراه پرچم ایران پرچم ملت مظلوم بحرین را نیز حمل میکردند.بیرق بزرگی هم شامل پرچم تمام کشورهای مسلمان در دست بچه ها بود که رویش نوشته شده بود هیهات من الذله.بخاطر شلوغی و ازدحام زیاد دوستانم را گم کردم و خودم به تنهایی مسیر را ادامه دادم.تیرهای برق جاده که در زبان عراقیها عمود نامیده  میشد از نجف تا کربلا شماره گزاری شده بود و مثلا به ما گفته بودند تا فردا شب باید فلان عمود باشید.پیاده روی زیادی کرده بودم و کمی هم بیش از حد به خودم فشار آورده بودم که از ناحیه کشاله ران دچار گرفتگی شدم و دیگر قادر به ادامه راه نبودم.برای استراحت وارد خیمه ای شدم و نماز مغرب و عشا را به سختی خواندم.فکر میکردم که دیگر نمیتوانم ادامه دهم و ازین بابت خیلی ناراحت بودم.یک عراقی بغل دستم نشسته بود و با هم هم صحبت شدیم.ساده حرف میزدیم تا بتوانیم حرف هم را بفهمیم.او معلم بود و از شهری در جنوب عراق آمده بود.از علمای ایران گفت و از امام رضا(ع).گفت برایش در مشهد دعا کنم چون حاجت مهمی دارد.همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم.انگار نه انگار که پایم درد میکرد.هیچ دردی احساس نمیکردم.با خوشحالی به راه افتادم و ذکر و مداحی زمزمه میکردم ...

ادامه دارد...

نوشته شده در 91/10/18ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

خاطرات سفر به کربلا در اربعین 91

(قسمت دوم)

...ظهر پنج شنبه 7 دی ماه وارد خاک عراق شدیم.چون در پایانه مرزی زمان زیادی جهت مهرکردن پاسپورتها معطل شده بودیم از شدت خستگی در اتوبوس خوابم برد.اتوبوس ها به سمت نجف در حال حرکت بودند.شب وارد شهر نجف شدیم و بلافاصله راهی محل اسکان شدیم.محل اسکان ما در یک حسینیه بود و فاصله زیادی تا حرم آقا امیرالمومنین نداشت.با توجه به اینکه هنوز یک هفته تا اربعین حسینی فاصله بود اما شهر نجف مملو از جمعیت عزاداران بود که هر لحظه وارد این شهر میشدند.نماز صبح را در حرم خواندیم و تا طلوع خورشید به خواندن دعا مشغول شدم.کاروانهای زیادی از ایران در حرم بودند و هریک در گوشه ای از حرم مشغول عزاداری...حدود 3 روز در نجف ماندیم و طی این مدت از مکانهای زیارتی نجف دیدن کردیم مانند مسجد کوفه،مسجد سهله،قبرستان وادی السلام...موعد حرکت بسوی کربلا فرا رسید و ما باید این مسیر را پیاده طی میکردیم.فاصله نجف تا کربلا حدود 90 کیلومتر است.چون سفر ما جنبه تبلیغی هم داشت تعدادی سربند و پوستر و پرچم بیداری اسلامی بین بچه ها توزیع شد که در بین راه بین زوار پخش کنند.جمعیت زیادی بسوی کربلا روانه بود و ما مثل قطره ای در دریا بودیم.از کودکان یکساله گرفته تا پیرمرد و پیرزنانی 80 ساله در بین جمعیت دیده میشد.عشق به حسین کوچک و بزرگ نمیشناسد.صحنه های بسیار زیبایی در راه میدیدیم که اشک از چشمانمان جاری میشد...

نوشته شده در 91/10/18ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

خاطرات سفر به کربلا در اربعین 91

(قسمت اول)

برای دومین بار توفیق نصیبم شد که راهی کوی عشق شوم و راه عشق(نجف تا کربلا) را پیاده طی کنم.برگزاری اردو از طرف انجمن دانشگاهی راهیان کربلا بود و دانشجویان،اساتید و طلاب از دانشگاههای مختلف ایران در این سفر شرکت کرده بودند و حاج آقا پناهیان نیز انجمن را دراین سفر همراهی میکرد.جمعی حدود 400 نفر بودیم.مکان حرکت از تهران بود و بایستی همگی کسانی که ثبت نام کرده بودند در مسجد دانشگاه تهران جمع میشدند و حرکت آغاز میشد.ما هشت نفر که از دانشگاه علوم پزشکی شیراز بودیم با توجه به اینکه پاسپورت چندتا از بچه ها در لحظات آخر رسید نتونستیم خودمون رو بموقع  به تهران برسونیم و بنابراین راهی کرمانشاه شدیم و از آنجا نیز خودمان را به مرز مهران رسوندیم در حالی که نگران بودیم مبادا جا بمونیم.بچه ها ذکر می گفتند و دعا میکردند که بموقع به کاروان انجمن در مرز مهران برسیم.به یاری خدا و امام حسین (ع)  بموقع  به کاروان انجمن ملحق شدیم...

نوشته شده در 91/10/18ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی|



نوشته شده در 91/09/04ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

کربلا چرا تشنه اي؟ اين اشک زلال و شيرين نسل هاست که قطره قطره بر پهناي گونه دلت مي بارد.

نوشته شده در 91/09/04ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمودند:

واقعه غدیر را حاضران به غائبان و فرزنداران به فرزندان خویش تا برپایی روز قیامت برسانند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نرم افزار کم حجم و زیبای تقویم غدیریه  شامل:
سدالابواب - عید قربان -حدیث ثقلین -سپردن ودیعه الهی-
ملقب شدن امیرالمومنین -بخشش فدک -میلاد امام هادی) -نزول آیه محبت -عید غدیر - نزول آیه تطهیر- نزول سوره انسان- آغاز حکومت امام علی(ع)- واقه هرشا - ماجرای مباهله -میلاد امام کاظم(ع) -حدیث منزلت -خطبه غدیریه - زیارت جامعه کبیره(متن+صوت) - اعمال عبادی ماه ذی الحجه و

گالری صوتی
شامل

سخنرانی(16 صوت) - شرح خطبه غدیر(10 صوت) - مولودی و مداحی(32 صوت) - داستان های صوتی(20 صوت)

به همراه نقشه محل غدیر

حجم:2.8 مگابایت

نوشته شده در 91/08/11ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

*خدایا،وقتی با تو حرف می‌زنم دلم نمی‌خواهد خورشید در آسمان چهارم به خواب برود. عطر خوش تو که در اتاقم می‌پیچد، پرده‌ها به رقص درمی‌آیند.سقف اتاقم پر از ستاره و فرشته می‌شود و ماه آنقدر پایین می آید که می‌توانم لمسش کنم.

خدایا، فقط تو می‌توانی بی آنکه در را باز کنی وارد قلبم شوی و نام مقدس عشق را روی تک تک سلولهایم بنویسی.فقط تو می توانی بی آنکه دست در گردن کلمه‌ها بیندازی،رگهایم را پر از شعر کنی...

خدایا ،کاجها و شمشادها از من شادترند و بنفشه‌ها و نرگسها از من زیباتر.من هرروز لب باغچه می روم و به تک تک گنجشک‌ها و پروانه‌ها سلام می‌کنم و دستم را به تنه درختان و ساقه گلها می‌کشم تا کمی سبز شوم.

خدایا،شب چقدر خوب است وقتی می توانم با تو خلوت کنم و واژه ها را تا صبح بیدار نگاه دارم.شب چقدر دراز است وقتی دلم برای تو تنگ است و هرچه نگاه می‌کنم تو پشت پنجره نمی‌آیی.

خدایا،ایمان دارم همه قطارها در ایستگاه تو توقف می کنند، همه پرنده‌ها به سوی تو بال می زنند، همه درختان به شوق دیدن تو به آسمان سرک می‌کشند و همه دلها به نام تو می تپند.

خدایا، فرشته‌ها به چه زبانی با تو حرف می زنند؟ وقتی نسیم به نزدیکی تو می رسد چه احساسی دارد؟ اولین جمله ای که آدم به تو گفت چه بود؟ آخرین گناه آدم چه بود؟...

(دکتر محمدرضا مهدیزاده)

نوشته شده در 91/08/10ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی|


نوشته شده در 91/08/05ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

حــسـیــــن،آیــتـــ شگـفــــتــــ...

اگــر گــریه‌ی اصــغر، قــرآن نیستـــ ،چیستــ؟ هیــچ شیــرخــواره ای این هــمه بلیــغ ،قــرآن نخوانده استــــ.

پدر می‌گــوید:هـل مـن معیـن یعینـنا لوجـه الله* و اصـغر می‌گــوید:ادعونــی استجب لکــم!

چه گــریه‌ی باشکــوهی!

پدر می‌گوید کسی هستــــ تنهــایی مرا پاسخ باشد و قــرآن از حنجر اصغــر آواز می‌دهد هو معکــم اینما کــنتم!

فرشتگــانـــ،میان کـــربـــلا و آسمـــانـــ دم گــرفته‌اند که یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضــیهـ و تشــنه ترین حنجره‌ی ارغـــوانی پاســـخ می‌دهد لبیکـــ،لبیکـــ اللهـــمــ لبیکــ.

قنداقه‌ی سپـــید اصـــغر ،گواه حجی استـــ که در کــــربـــلا قامت بسته استــ.بی سبب نیستــ که پدر هفتــ گـــام بر می دارد و هفتــ بار می بوسد و نمـــــاز بر اصـــغر می‌گـــذارد!

عجیب استـــ قــــرآن کــــوچکـــی که بر دستان حسینـــ،تلاوتــ می‌شود.

خندهـ در تـــیر و تبسّـــم در عطـــش شگـــفتــ نیستــ.شگفتــ نیستــ که آیاتـــ نازله را از گلوی اصــــغر به آسمـــان افشــــاندنـ...

کـــــربلا،قصّـــــه شگــــفتی استــ.قصّه‌ی بلوغ کــــودکـــان در شیرخوارگــــی.قصّه‌ی تشنه کــــامی کــوچک که فاتح همه‌ی آبـــ های بهشتــ استــ.کودکـــی که حسینــ بر دستان به خدا نشانشــ می‌دهد که:هون علیّ ما نزل بی انّه بعین الله**،چه آســان و شیرین استــ وقتی تو مــــی‌بینــــی.

همه‌ی نازش امــــامــ به کودکـــی استــ پیش چشـــم خـــــــــدا.

شگفتــ استــ سند افتخار کـــــربلا کودکــــی باشد که با آیتــــی از گــــلو، خــــــــدا را می خواند.

کــــــربلا قصــــه‌ی شگـــــفتی استـ...

 

(دکتر محمدرضا سنگری)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*آیا کسی هست برای خدا ما را یاری کند

**آسان است بر من آنچه میکنند چون در مقابل چشمان خداوند است.

نوشته شده در 91/07/30ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

 شهادت مظلومانه‌ی جوانترين شمع هدايت و نهمين بحر کرامت،جواد الائمه(ع) تسليت باد.

گزیده‌ای از سیره‌ی امام جواد(ع)

  • امام نهم شیعیان حضرت جواد (ع)،در سال ۱۹۵هجری قمری در مدینه ولادت یافت .نام آن بزرگوار محمد و معروف به جواد و تقی است .القاب دیگری مانند رضی و متقی نیز داشته ولی تقی ازهمه معروفتر است .امام محمد تقی (ع) هنگام وفات پدر ۸ ساله بود و پس از شهادت جانگداز حضرت رضا (ع) مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأئمه (ع) انتقال یافت .
    مأمون خلیفه عباسی که همچون سایر خلفای بنی عباس از پیشرفت معنوی و نفوذ باطنی امامان معصوم و گسترش فضایل آنها در بین مردم هراس داشت سعی کرد پسر امام رضا (ع) را تحت مراقبت خاص خویش قرار دهد .

    ازدواج امام
    مأمون نخستین کاری که کرد، دختر خویش ام الفضل را به ازدواج حضرت امام جواد (ع ) درآورد تا مراقبی دائمی و از درون خانه، بر امام گمارده باشد .دلیل دیگری که مأمون دختر خود را به ازدواج امام در آورد کشاندن امام به سمت خود بود، چرا که تصور می کرد امام با این وصلت مجذوب مادیات و جاه و مقام شده، قداست وی خدشه دار و از راه اصلی منحرف، شیعیان متفرق شده و مأمون خود قوی می شود .مأمون همچنین می خواست با این وصلت علویان را از اعتراض و قیام بر ضد خود باز داشته، خود را دوستدار و علاقمند به آنان نشان دهدد.
    و البته باید در نظر داشت امامان از آنجا که از آینده اطلاع دارند، هیچ کاری را بدون آگاهی انجام نمی دهند، امام جواد نیز بخوبی از دسیسه های مأمون آگاه بود و با علم به وصلت با دختر وی رضایت داد .برای پذیرش این وصلت از سوی امام دلایلی ذکر شده است، از جمله اینکه: حفظ شیعیان از جمله دلایل امام محمدتقی(ع) برای این وصلت بوده است، امام با وجود آگاهی از حیله و نیرنگ مأمون به این وصلت رضایت می دهد تا شیعیان را از دسیسه های کینه توزانه مأمون حفظ کند .امام اگرچه تن به این ازدواج داد، اما شواهد تاریخی گواه این حقیقت است که مأمون نتوانست به حیله های از پیش تعیین شده خود دست یابد.

    دوران امامت
    امام جواد(ع) در سال ۲۰۳ هجری قمری پس از شهادت پدرش امام رضا (ع)، در سن هشت سالگی، به امامت رسید دوران هفده ساله امامت او با حکومت مأمون و معتصم، خلفای عباسی، همزمان بود.هنگامی که امام رضا(ع) به دعوت مامون از مدینه به توس رفت امام جواد(ع) که کودک بود، مانند دیگر افراد خانواده حضرت رضا (ع) در مدینه ماند و در سال ۲۰۲ هجری قمری برای دیدار پدر به مرو رفت و سپس به مدینه بازگشت .از ویژگیهای بارز و شناخته شده امام، جود و بخشش آن بزرگواراست ...(ادامه مطلب)

ادامه مطلب
نوشته شده در 91/07/24ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

فرهنگ انتظار(۳)

حاج سید هاشم حداد:من باید خودم را اصلاح کنم تا قابلیت ظهور پیدا کنم و ظهور واقع شود.اگر هم ظهور واقع نشد پیامبر(ص) بالاتر است یا امام زمان(عج)!مگر آنهایی که پیامبر(ص) را دیدند چه شدند.همان ها که آب وضوی پیامبر(ص) را به عنوان تبرک بر سر و روی می مالیدند همان ها برگشتند.دیدن امام که شرط نیست!انسان را بالا نمی برد،تربیت نمی کند!...انسان باید از راه معرفت به آقا امام زمان برسد و اگر در معرفت قوی شود دیگر نیازی به زیارت جسمانی حضرت ندارد.در خودش آقا را می بیند و حس میکند! و آنچه بر انسان واجب است همین درک حضور معرفتی و نوری آقاست نه حضور جسمانی...امام زمان(عج) را باید در قلب دید.شما نروید دنبال فتح و فتوحات و ...سالک اول باید به معرفت امام برسد و اگر به آن معرفت رسید دیگر احساس نمی کند که امام از خودش جداست...

(سالنامه فرهنگ تشیع)

نوشته شده در 91/07/14ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

چهارساله بود.مریضی سختی گرفت.پزشکان جوابش کردند.گفتند:این بچه زنده نمی ماند!پدرش او را نذر آقاابالفضل(ع) کرد.به نیت فرزندش، به فقرا غذا می داد.تا اینکه به طرز معجزه آسایی، این فرزند شفا یافت!هرچه بزرگ تر می شد ارادت قلبی او به قمر بنی‌هاشم(ع) بیشتر می شد.دوم راهنمایی درس را رها کرد.تاریخ تولد شناسنامه اش را تغییر داد و از اصفهان به جبهه رفت!در جبهه آنقدر شجاعت از خود نشان داد که مسئول دسته گروهان ابالفضل(ع) از لشکر امام حسین(ع) شد.خوشحال بود که به عاشقان اربابش خدمت می کند.علیرضا کریمی شانزده سال بیشتر نداشت.آخرین باری که به جبهه می رفت، گفت:راه کربلا که باز شد برمی گردم!پانزده سال بعد پیکرش بازگشت.همان روزی که اولین کاروان به طور رسمی به سوی کربلا می رفت!!آمده بود به خواب مسئول تفحص و گفته بود:زمانش رسیده که من برگردم!!محل حضور پیکرش را گفته بود!!عجیب بود.پیکرش به شهر دیگری منتقل شد.مدتی بعد او را آوردند.روزی که تشییع شد تاسوعا بود.روز ابالفضل(ع).در پایان آخرین نامه اش نوشته بود:به امید دیدار در کربلا، برادر شما علیرضا.حالا هرکس مشکلی برای سفر به کربلا دارد به سراغ او می رود!

نوشته شده در 91/07/10ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

تصاویری زیبا از نجف،کربلا،کاظمین،سامرا


ادامه مطلب
نوشته شده در 91/06/31ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

 دیروز از سفر کربلای معلی برگشتم.برگشتم با یه عالمه دلتنگی.دلم را در حرم مولا علی(ع)،در حرم ابا عبدالله(ع)،در حرم اباالفضل(ع)،در کاظمین،در سامرا،در مسجد سهله،در مسجد کوفه جا گذاشتم.به یاد غربت و تنهایی علی(ع)،به یاد مظلومیت و تشنگی حسین(ع)،به یاد اشکهای زینب در تل زینبیه، اشک ریختم.شمیم بهشت را احساس کردم و فاصله تا خدا را بسیار نزدیک دیدم.اگرچه سفر کربلا به پایان رسید اما من هنوز مسافر دنیایم.خداکند در آن دنیا شفاعتم رابکنند که پناهی جز ایشان ندارم.امیدوارم این سفر آغازی برای بندگی خالصانه و پنجره ای رو به معرفت باشد.

نوشته شده در 91/06/31ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

سفر به باغهای سرخ شهادت

هفته آینده(20شهریورماه) عازم عتبات عالیات هستم و تا آغاز سفر، لحظه شماری و بیقراری میکنم.باورم نمیشود که پایم را جای پای علی(ع) و فرزندان پاکش بگذارم.باید آهسته قدم بردارم،با خضوع و خشوع تمام.چشمانم پر از ابرهای پربار اشک شده.یا امیرالمومنین من کجا و شما کجا؟ می آیم تا قطره وجودم را به دریای بی کرانه‌ی‌ جود و کرم شما و فرزندان گرامیتان پیوند بزنم.ای مولاجان،کمکم کنید.از آن دریای علم و معرفت خود به من هم بچشانید.(آب دریا را اگر نتوان کشید     هم بقدر تشنگی باید چشید)

***

زیارت یعنی فاصله ای که بین ما و امام هست برداشته شود اما نه فاصله مکانی بلکه آن فاصله رفتاری و عقیدتی است که باید برداشته شود و این ممکن نیست مگر با انجام واجبات و ترک محرمات که این دو مکمل هم هستند.(یادداشتی از کتاب سفر به باغهای سرخ شهادت(پروانه احمدی خراسانی))

نوشته شده در 91/06/12ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |



بانگ شیون بلند است و گویی این همه ناله را پاسخی نیست.

زمینیان در ماتمند و آسمانیان چشم انتظار و علی چون همیشه مظلوم...

امشب عجب حالی دارد حسن،نمی داند از غم فراق پدر بگرید یا بر این وصال ابدی غبطه خورد

و حسین همچنان به پدر می نگرد،پدر که غریبانه در بستر جهل کوفیان خفته.

علی را در محراب عشق کشتند

فرق عدالت را در شام سیاهی شکافتند و نخواستند آفتاب،ظلمت شب‌هایشان را روشن کند.

علی،غریب و تنها،شکوه در چاه می کرد،نخلستان‌های کوفه،هیچگاه ناله‌های شبانه‌اش را از یاد نخواهد برد.



 برگرفته از سایت ابوتراب(سایت تخصصی امیر المومنین علی(ع))

www.aboutorab.com

نوشته شده در 91/05/18ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

فرهنگ انتظار(۲)

 مرحوم حاج اسماعیل دولابی: ظاهرا می گوییم آقا می آید ولی در حقیقت ما به خدمت حضرت می رویم.ما به پشت دیوار دنیا رفتیم و گم شدیم .باید از پشت دیوار دنیا بیرون بیاییم تا ببینیم حضرت از همان ابتدا حاضر بودند.ما مثل بچه ای هستیم که پدرش دست او را گرفته تا به جایی ببرد و در طول مسیر از بازاری عبور می کنند.بچه جلب ویترین مغازه ها می شود و دست پدر را رها می کند و در بازار گم می شود و وقتی متوجه می شود که دیگر پدر را نمی بیند، گمان میکند پدرش گم شده است ،در حالیکه در واقع خودش گم شده است.انبیا و اولیا پدران خلقند و دست خلایق را می گیرند تا آنها را به سلامت از بازار دنیا عبور دهند.غالب خلایق جلب متاع های دنیا شده اند و دست پدر را رها کرده و در بازار دنیا گم شده اند...

منبع:سالنامه فرهنگ تشیع

نوشته شده در 91/05/17ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

۱۷ رمضان:سالروز بنای مسجد مقدس جمکران به امر حضرت ولی عصر (عج)

تاریخچه بنای مسجد مقدس جمکران

نوشته شده در 91/05/16ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

فرهنگ انتظار(۱)

آیت الله بهجت (ره): ما خود را از اطرافیان و دوستان آن حضرت می دانیم ولی در این امر،یعنی دعا برای تعجیل ظهور او مسامحه می کنیم! ظهور آن حضرت اهم حاجات ماست ولی ما (عجل فرجه) می گوییم فقط برای اینکه بفهمانیم مجلس تمام شد و یا اینکه در موارد ازدحام مردم صلوات می فرستیم تا مردم جابجا شوند نه اینکه جدا بخواهیم صلوات بفرستیم،بلکه داعی بر داعی است.با اینکه می دانیم او واسطه بین ما و خداست مع ذلک به فکر او نیستیم! ای کاش می دانستیم که احتیاج او به ما و دعای ما برای او،به نفع خود ماست وگرنه قرب و منزلت او در نزد خدا معلوم است...راه ایجاد ارتباط با اهل بیت (ع) و مخصوصا حضرت ولیعصر (عج) عبارت است از :۱.معرفت خداوند متعال ۲.اطاعت محض از پروردگار.این دو موجب حب به خدا و محبت نسبت به همه آنها که خدا آنان را دوست می دارد،مثل انبیا و اوصیا می شود،مخصوصا موجب ارتباط با محمد (ص) و آل محمد (ع) می شود که نزدیک ترین آنها به ما حضرت صاحب الامر (عج) است.

منبع:سالنامه فرهنگ تشیع

نوشته شده در 91/05/15ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

 
 نامه دختر جواني به مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني که در آن سؤالاتي درباره حجاب و فلسفه‌ي آن مطرح كرده است.
 پاسخ معظم له به نامه این دخترخانم در ادامه مطلب ذکر شده است.
 
بسم الله الرحمن الرحيم
مرجع عزيز و عاليقدر حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني
سلام عليكم؛
من فاطمه 21 ساله هستم. شما را بارها در مشهد ديده‌ام، و به شما به چشم يك پدر معنوي نگاه مي‌كنم. آقا من يك دختر بدحجاب هستم، راستش نمي‌دانم حجاب چيست؟ چرا حجاب بر ما واجب است؟ چرا حجاب ارزش است؟ آيا چادر يك تكه پارچه با ارزش و مقدس است؟ دختر 9 ساله از چادر چه مي‌داند؟ چرا فقط در دين ما چادر و حجاب وجود دارد، يعني پيامبران ديگر نمي‌دانستند؟!
آيا معناي پوشش، نبودن من در جامعه نيست؟ پس چگونه بايد براي جامعه مفيد باشم؟چرا ما زنان بايد تاوان دل‌هاي مريض بعضي مردان را بدهيم؟ آيا بهتر نيست حجاب در كشور اختياري باشد؟ لطفاً مرا نصيحت كنيد و به سؤالاتم جواب دهيد كه من پي‌جوي حقيقتم. منتظر پاسخ شما هستم.(پاسخ آيت الله صافي گلپايگاني در ادامه مطلب)

ادامه مطلب
نوشته شده در 91/04/22ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

اینها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364 است که تنها

ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است؛


چه کسی می تواند این معادله را حل کند ؟؟؟
 
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،
به هر جا که اینجا نباشد ،یعنی اضطراب که کودکم
کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
 
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،
 از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا را
 چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده
 به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟
 کشته شده و در آنجا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند :
 
“نبرد تن و تانک؟!” اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟
 چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز
 و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟
 
آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟
 
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
 و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،
حالا معلوم نمایید سر کجا
افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد ؟
 
 

وکدام کدام…؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید :


ادامه مطلب
نوشته شده در 91/04/21ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

سپیده روز پانزدهم شعبان سال 255 ق می دمد. عطری آسمانی در فضا می پیچد و نرجس را دردی غریب فرا می گیرد. حکیمه، عمه امام حسن عسکری علیه السلام ، بی قرار به توصیه برادرزاده اش سوره قدر را زیر لب زمزمه می کند. نرجس در هاله ای از نور فرو می رود. صبح صادق می دمد. بوی بهشت فضای خانه امام حسن عسکری علیه السلام را عطرآگین می کند و طفلی پاک در روزی مقدس، جهان را غرق نور و هستی می کند.

آن روز آفتاب بی قرارتر از هر روز طلوع کرد تا چشمش به جمال فرزند منوّر امام حسن عسگری علیه السلام روشن شود. آفتاب نیمه شعبان دمید و با دمیدنش، مژده طلوع آفتابی حقیقی را برای تمامی مردمان به ارمغان آورد. سال ها بود که هستی در انتظار چنین لحظه ای بود. آن روز خانه امام حسن عسگری علیه السلام نور بارانْ و زمین از آمد و شد فرشتگان، آسمانی و آسمان شهر سامرا غرق نور بود. کودکی که آن روز پا به عرصه گیتی نهاد، چشم و چراغ خاندان امامت و ره پویان این راه مقدّس بود.                                                tebyan.net                                                                                                                    


هــدیه وبلاگ گـــل انتــظار به مناسبت نیمه شعبان

کتاب حکومت جهانی مهدی (عج)

(نوشته آیت اللّه مکارم شیرازی)

دانلود

 

نوشته شده در 91/04/13ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

گالری تصاویر سوسا وب تولز



گالری تصاویر سوسا وب تولز
نوشته شده در 91/04/12ساعت 3:2 قبل از ظهر توسط ﻣـهـ دی|

Rose شب نیمه شعبان


شب نیمه شعبان میلاد مسعود نور خدا و وارث جمیع انبیاء و اوصیاء است، کسی که به ظهور او غرض از خلقت عالم و آدم و ثمره بعثت از آدم تا به خاتم محقق میشود. وجود او تجلی وتمّت كلمة ربّك صدقاً و عدلاً و ظهور او تفسیر وأشرقت الأرض بنور ربّها است.

منتظران ظهور در آن شب به تلاوت سوره یس که قلب قرآن است و زیارت سلامٌ علی آلِ یس، آن قلب عالم امکان را خشنود، و با خواندن دعای اللهم كن لوليك... مشمول دعای آن حضرت شوند و هر روز به قدری که میسر است قرآن مجید تلاوت و به آن حضرت هدیه کنند که جزایش بودن با آن حضرت است.Rose


منبع؛

http://www.vahid-khorasani.ir 


نوشته شده در 91/04/08ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی| |

خدایا،با زورق شکسته عشق ،در آبهای شیرین به سوی تو پارو میزنم.نمی دانم کی به تو می رسم و آیا

می توانم بوسه ای بر پیراهن فرشتگانت بنشانم یا نه.خدایا،زیانبارواشکبار نزدیک خیابان تو ایستاده ام

ونمی دانم آیا درهای خانه ات را به رویم خواهی گشود یا نه.آیا می توانم از پیامبرانت چند شاخه گل مریم

بگیرم و به آغوش تو باز گردم؟!

خدایا،این جاده تنگ و باریک تا کجای کهکشان ادامه دارد؟من در کدام منظومه می توانم روبروی جبرئیل

بنشینم و نشانی عطر محمّد (ص) را از او بپرسم؟

خدایا،دستهایم خالی تر از بیابانهای سوخته است و چشمهایم بارانی تر از ابرهایی که خویشاوند نزدیک

بهارند.روی عرش راه می روم بلکه ستاره ای در کفم بگذاری.

خدایا،می دانم دنیا را برای من و خودت آفریده ای و دوست داری صدایم را بشنوی و دلت می خواهد حتی

یک قدم از تو دور نشوم.می دانم هر روز مشتاقانه نفسهایم را می شماری و عکسم را در برکه ها و

چشمه ها تماشا می کنی.افسوس که نگاهم از سقف اتاق کوچکم بالاتر نمی رود.

خدایا،تا کی اجازه دارم با تو حرف بزنم؟ تا کی صبور و آرام،عصیان انبوه مرا تاب می آوری؟ تا کی

شکوفه های امیدم را پرپر نمی کنی؟ تا کی وقت دارم خودم را به قافله دوستانت برسانم؟

خدایا،در چندمین روز آفرینش، گل مرا سرشتی که این گونه به پرنده ها شبیه ام و اگر اراده کنم هفت

آسمان در دستم جای می گیرد؟ ساعت چند اولین کلمه را بر زبانم گذاشتی که نفسهایم شبیه شعر است؟ تا

کی اجازه دارم با تو حرف بزنم و کلمه های زخمی ام را به تو نشان بدهم؟...

(دکتر محمدرضا مهدیزاده)

نوشته شده در 91/04/03ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط ﻣـهـ دی|